تبليغاتX
قبیله ی گم در زمین
السلام عليك يا حجةبن الحسن روحي فداك متي ترانا و نراك

مي گويند : خستگان عشق را ايام درمان خواهد آمد
               غم مخور آخر طبيب دردمندان خواهد آمد

مي دانم يكي از اين روزها از ميان همين ساختمانهاي سر به فلك كشيده رد  مي شوي و بر همين كوچه هاي ولا زده ميگذري و مي آيي اصلا همين اميد امدنت هست كه دلم تاب مي آورد بي مهريهاي اتفاق را و نمي گذارد ديگر آن همه بي قراري كنم با تو كار را همراه كرده ام ولي تاخير نكن خواهش ميكنم وقت تو زياد است و وقت من تنگ .مگذار در آرزوي تو بمانم . مهربانتر از باران بر عطش روحم رحمي نما قبل از آنكه از دست بروم دستم گير.

اگر ياد تو نبود نمي دانم اتفاق با من چه مي كرد و به كجا مي كشاندتم .ميدانم بخشنده تر از آني كه نگاهت را دريغ كني از اين خسته .

گر رخ او ذره اي جمال نمايد
طلعت خورشيد را زوال نمايد

ور ز رخش لحظه اي نقاب بر افتد
هر دو جهان بازي خيال نمايد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:19 توسط نوا

الهمّ عجل میخوانیم
و لبخندی تلخ بر لبان تو مینشیند

اینگونه ملامتمان نکن
مگر نه اینکه موسی چهل روز نبود و قومش گوساله پرستیدن
شرمنده ! بسياري از ما این سالها فرعون شده ایم آخر چندین چهل سال است که رفته ای .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:54 توسط نوا |

بعضي اوقات بعضي حرفها به حرف دل آدم چقدر نزديك است .

وقتي ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم

وقتي ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دو ست داشتم

وقتي او تمام كرد
من شروع كردم

وقتي او تمام شد
من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن .

* موهبتت را از دل مي پذيرم از ان رو كه :
هرچه كني بكن بتا زانكه خطا نمي كني .

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:9 توسط نوا |

 

ببخش كه با بيقراريهايم آرامشت را بر هم زدم .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:39 توسط نوا |

 

*اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنوا ان لا ملجا من الله الا اليه 

خدايا دنيا براي من همين قدر تنگ شده 

خدايا اين پوسته تنم  هم ديگه نمي تونه منو تحمل كنه

خدايا جز تو به تو پناهي نيست .آرام مرا در آغوش گير بگذار كودكانه در آغوشت بگريم

خدايا دلم درد گرفته

مگر نه اينكه شكسته دلي ميخري و بس

من ناچيز و بخر  كه هر كس به تو بازگشت تو را مهربان يافت

* قطره اي آوازه ي دريا شنيد     از طمع شوريده و مغرور شد

*مدتي ميرفت چون دريا بديد        محو گشت و تا ابد مستور شد

*سايه چون از ظلمت هستي برست     در بر خورشيد نورالنور شد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:39 توسط نوا |

هر روز نقاشی می شویم  

امروز که پنجره آفاق گشوده شد بوم نقاشی کمی بالاتر از خورشید بود .

و من که مدتهاست آفتابگردان شده ام  به تو خیره گشتم .

سرمست  از آنکه خورشید یکبار دیگر کشیده شد .

رو به تو می کنم و آرام آرام در دلم حرف می زنم .

:

من با وسوسه آسمان ها طلوع میکنم هر روز که تو نقاشی می شوی

تو بر همه یکسان می تابی و من گرد اینهمه خوبی میگردم

تنهایی بر ساقه من هویداست وسکوت در زردی گلبرگهایم

می گویم و میشنوی 

حرف - حرف - حرف

وقت تمام است و تو دیگر باید بروی

(همیشه وقت من کم بود )

ستارهها یکی یکی شوخ چشم طلوع می کنن و من سربه زیرخم میکنم

حتی اگر میان طلوع تو و این شب بلند سالها فاصله شود .سر بلند نخواهم کرد.

کودک خواهرم خوب گفته بود گیاهان هیچ گاه خیانت نمیکنند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:38 توسط نوا |

 

وقتی به نقطه صفر می رسی تازه امیدوار میشی  که می تونی به سمت مثبت بردار  هم قدم برداری .

نقطه صفر هم برای خودش حال و هوایی داره .

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:53 توسط نوا |

 

دلهره داشتم

باید یکی یکی میومدیم تا ببینیمت

با اونحالت خاص که خوابیده بودی وقتی وارد شدم داشتی زیر لب دعا می خوندی

 چشمات بسته بود لبات آروم تکون می خورد

چهرت مهتابی شده بود .

دستتو گرفتم و اروم صدات کردم چشاتو باز کردی و هر دو مون ...

همه دردهای این چند روز کم بود که تو هم ...

وقتی می دیدمت با آنکه هیچ شبهاتی بهش نداری یاد اون می افتادم

آخه تو  و اون خاطره های مشترک زیادی  با هم داشتین از وقتی که بچه ی کوچکی بودید تو ۱۰ سالت بود و اون ۶ سالش باید می رفتید به ده مجاور تا با استر زغال بیارید - قدتون به پاهای باربرتون هم نمی رسید . شما بودید و دو تا نون که لای دستمال پیچیده بود . یادم هست به این جای قصه که می رسید اون می خندید چون می گفت که همیشه سهم نون تو رو هم اون می خورد .

تو اون حالت که دیدمت  یاد خاطره هایی که با هم داشتید افتادم یاد چشایی که وقتی از کودکیهاتون حرف میزد با اون همه محرومیتهایی که داشتین اما واقعا از شادی برق می زد .مثل یه بچه ذوق می کرد.

اره دقیقاْ وقتی دیدمت همین صحنه اومد تو ذهنم .یاد اون لبخند .

بعدها که بزرگ شدین .بازهم همه جا با هم بودین .تا اینکه اون رفت بعد از اون خیلی تنها شدی تنهایی رو حس کردی  و این کاملا قابل لمس بود حتی غرورت هم نمی تونست اونو پنهان کنه .

یادگار روزهای خوب "سفر کرده" خوب شو به خاطر  همه اونایی که دوستدارن .

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:49 توسط نوا |

حال خونين دلان كه گويد باز

وز فلك خون خم كه جويد باز

هركه چون لاله كاسه گردان شد

زين جفا رخ به خون بشوبد باز

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:2 توسط نوا |

 

 

 روز زن ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

تا زن، زن باشه !

نه روز داره نه شب .

پاسداشت هم نمي خواد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:34 توسط نوا |

عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم

يا من اظهرالجميل و ستر القبيح

 

خدايا زيبائيها و خوبيها ي اون رو  براش آشكار كن

بخواه كه  حس اعتماد يكبار ديگر  در شريان زندگيشون جاري بشه.

آمين .

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:21 توسط نوا |

آتش زند بخرمن غم دود آه تو

کار هایی هست برای نکردن .

وقتی انجامشون می دی احساس رضایتش با یه تلخی خاصی همراه

و بعدش هم درد سر خمار .

چرا آدمیزاد این همه زیانکاره ؟

از این جور آدم بودن خسته ام .

حتمن میشه یه جور دیگه هم زندگی کرد .باید امتحان کرد .

باید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 4:2 توسط نوا |

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

الان كه اين شعر و گوش مي كنم

به اين فكر مي كنم كه واقعا چه كسي غير از تو ارزش ويران كردن اين خانه رو داشت.

آيا كاملا اين من فروريخته ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط نوا |

 

آروم نشسته بود .

زخم گنده روي دستش رقت برانگيز بود.

رفتم كه براش شير بيارم

تا اومدم

مرغ عشقمو خورده بود.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:47 توسط نوا |

شب از هجوم خــیالت نمـــی بــــرد خـــوابـــم

عابر كوچه خيس خاطره

اگر نیایی

بي تو با ياد هايت چه كنم؟

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط نوا |

 

 

اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند

کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا

 

عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو

به جان تو که جان بی‌تو شکنجه‌ست و بلا بر ما

 

خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی

چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی

 

زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق

به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:18 توسط نوا |

 

آن ماهتاب سر زده از برج كهنه ، كو ؟

كو ،آن پرنده ، كو؟

گُرد آفريد آن گل پرخاشجو چه شد؟

آن عطر نا شناس كه همچون نسيم خيس

يك دم به جان تفته و سوزان من وزيد

گم شد به نيمه راه .

آيا كسي به دشت

آهوي من نديد ... ؟

 

سياوش كسرايي

 

پانوشت : دلتنگتم ، وقتي تنهايي مي ري جايي كه قبلا ًدو تايي رفتيد خيلي بيتاب كنندست ،خيلي ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:32 توسط نوا |

*یک روز ما آسمان سربی زندگی را رنگی نو خواهیم زد و فیروزه حرف اول آسمان می شود

آسمانی که آبی را از یاد برده است .

 

*عزيزم:

 درست مي شه

 من ايمان دارم كه:

يه روز دنيا به دل ما ميچرخه

اون روز خيلي دور نيست و خيلي زود ميآد مطمئن باش .

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:46 توسط نوا |

يارا ...

  

بخشای بر غریبی کز عشق می‌نمیرد
وانگه در آشیانت، خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی در کوت جای یابد
نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد

 

يارا

مرا  تا به آنجا مبر كه  اگر روزي گذرم تو را افتد روي نگاه كردنت مرا نباشد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:27 توسط نوا |

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط نوا |

 

میان باغ حرام است بی تو گردیدن

که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن

و گر به جام برم بی تو دست در مجلس

حرام صرف بود بی تو باده نوشیدن

 

اي كاش وقت آمدنت كمي باران ببارد .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط نوا |

 

سلام، مادر مهر و همسر ماه

سلام به بانوي امتحان شده قبل از خلقتش به شكيبايي و صبر

 

بانو،

سياه تو را پوشيده ام

و از ميان رنگها كبود رنگ بغض قبيله ي من است.

بانو جز آسمان ابري دل و چشمان باراني هيچ ندارم

بغضم را بپذير و شرمساريم را از اين بضاعت اندك .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:2 توسط نوا |

 

وَ ،

صبر نام گياه تلخي است .

چه بيدار صبوري را مزه ميكنم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:5 توسط نوا |

 

ايستاده اي ،

گمان نمي كنم به من اشاره اي كني .

چشمانت را رسم كرده اي بر پيكر زندگيم

گامهايت را پناه لحظه هايم ميكني آنگاه در كناره ام پهلو مي گيري

دلم صبوري گامهايت را  می خواهد

آنگاه كه در هر خلوتي بيقرار مي شوند

آنگاه كه شراره شب  از چشمانت مي جهد معصوميت را با تمام وجود درك مي كنم

واقعيات دور نيست ، من از تجربه ميترسم

حركت دومت را حدس ميزنم اما تو هميشه پديده ها را كنايه مي زني

.

.

.

 

تو را ديدم  روز اول را مي گويم

با لبخندي و من مغرور

سركش و مشوش

تو آرام و فروتن

من تب تند خشم در چشمانم

تو آتش محبت بر لبانت

من وصله بر ترس عيان گشته مي زدم

تو جامه غرور پاره ميكردي

 

 

 

ما حتي گامهامان سنخ يكديگر نبودند

و شايد چشمهامان هم حرفي يكرنگ نداشتند

اما تو دردهايت را سخاوتمندانه رو كردي

و تنها دردهامان شكل مي دادند

رديف رنگ با هم بودنمان را

از من  پرهيز مي آموزی و من در كنار تو

از تو مصلحت مي آموزم  و تو در كنار من

كودكم ميشوي و من بادكنكهاي كاغذي صداقتم را در مقابل دستانت حراج مي زنم به نيم لبخند تو

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:40 توسط نوا |

 

  من همة آن چيزهايي كه مرا مي هراساند ، همة آن چيز هايي كه مرا مي ترساند ، همة آن چيزهايي كه نفرتم را بر من گوشزد مي كند را دوست مي دارم .

 

از خطوط  بيزارم ، ازاين ممتد نا به جا از اين هدايت كور از اين هموار بي راهه

 از حضور بيزارم ،از اين وجود نا خراش ، از اين كس نابلد ، از اين تن نا به كار

 از نيستي مي ترسم ،از اين كشاكش يأس ، از اين بهانه مرگ ، از اين علاج ملس

 از قضا ميترسم ،از اين ريسمان تك بند ، از اين هواي دگر رفتن ، از اين حوالي اتفاق

 از ترس هراسانم ،از حملة يخ به رگ ، از اين هوكش حادثه ، از اين مرگ بي رايحه

 از جام سپاسي ندارم ، اين رابط بي ادعا ، از اين مدعي بي تركه

من از خودم مي ترسم ،از اين گم در خويش ، از اين غريق مدهوش ، از اين وجود بي حضور

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط نوا |

• تو را ناديدن ما غم نباشد

 كه در خيلت به از ما كم نباشد

 

• قرار بود بياي ولي نيومدي  ديگه عادي شده كه نياي،

مثل روزمرّگي من مثل روزمرگي من.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:9 توسط نوا |

 

 سعدي به هيچ علت روي از تو بر نپيچيد

الا گرش براني علت جز اين نباشد

 

 

• اين روزا فكر مي كنم اگه همه باور داشتن كه مرگ فقط براي همسايه نيست شايد زندگي كردن كمي قابل تحمل تر بود .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:0 توسط نوا |

 

صحبت از وصل كرده اي جانا

سالهاست كه به وصال رسيده ايم

آنگاه كه غمش به دل زخمه ميزند وصل آغاز شده

خوشا درد

خوشا هجران

خوشا آنكه يار ما را به هيچ گيرد.

جانا بخند،

دنيا با غمش با نرسيدن هايش با هجرش دنيا شده

به اين  دنيا بخند

كه گاهي در آن وصل هم ممكن هست.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:47 توسط نوا |

میان خوابهایی که از هرگز آغاز می شوند
تو کجا بوده ای ؟
کولیان افسرده فصلها
از مادران زمین خون قرض کرده اند بهای خوابهایی که از تو ندیده اند
تو بیش از همه زیبایی و ما داغدار آیینه ها
ما عزادار آبهای پاک
شرمنده ایم که تو را در ما جای نشستن نیست
شرمنده ایم که تو را در ما جای دیدن نیست
از هیچ که فکر کنم لبان تو خیال مرا می سرایند
ای همه خوبی از چه به خوابم نمی آیی گویی بریده ای از روزهای عاشقی
ای کاش می توانستم بگویم قرابت
ولی
تو از تبار آب و آیینه و آفتاب
که نه
از تبار نور
من از تبار خاک سیاه گل اندرون
همسایه ایم به قولی با مهربانیت
اما بلبلکان هم قرین برگن و باد قرین برگ
قصه تازه ای نیست
هر گز کبوتران دوستان کلاغان نمی شوند
اما تو از فروتنی یار خاک گشته ای

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:20 توسط نوا |

 

دلم برا خودم تنگ شده ،

براي تو هم .

فك مي كردم تو خونه ات مي تونم پيدات كنم اما اونجا رو هم خيلي وقته تازه نكردي

كجايي؟

هرجا هستي باش خوشيهاي حلالش همه مال تو .

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:33 توسط نوا |